ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

روایات پراکنده



روی مبل در اتاق به هم ریخته ام نشسته ام و در حالیکه به صدای آیدا شاه قاسمی که می خواند: یارب امان ده تا باز بیند چشم محبان روی حبیبان گوش می دهم به این فکر می کنم چه چیزی در پایان هاست که این همه غمگین کننده است؟ چرا این اندازه هر پایان غمگینم می کند؟

یک عالمه اشتیاق برای بهار و یک عالمه غم از تمام شدن سال یکجا باهم در دلم نشسته است و هم خرابم می کند و هم آبادم می سازد.


آمدم تا یک عالمه درباره ی بیست و سه سالگی و جوانه زدن و مریم صحبت کنم. نشد. این روزها نمی توانم منظورم را برسانم. ترجیحم سکوت است. فاطمه می گفت تو نمی توانی منظورت را واضح برسانی و این یک بیماری است. از وقتی پزشکی می خواند ما را مبتلا به انواع بیماری ها می داند. به او نگفته ام که این هم یک نوع اختلال است که ما را مبتلا به انواع بیماری های خطرناک می دانی و مثل گوگل عمل می کنی. تا الان که حرفش را جدی نگرفته بودم اما احتمالا در مورد نرساندن منظورم مبتلا به اختلالی شده ام. باید بپرسم راهی هم برای درمانش وجود دارد یا نه؟ در نهایت اینکه داشتم می نوشتم و از نوشته ام هیچ رضایت نداشتم که محو در صدایی شدم که می خواند: هشیار کسی باشد و دست از نوشتن کشیدم و دلتنگ تر شدم. انگار که دلتنگی دستی باشد که من را در خود مچاله می کند. حالا شما گوش کنید، وقت دلتنگی خاصه در بهار. جایی خواندم که دلتنگی می تواند روح را تعالی بخشد. احتمالا اگر دلتنگی تن را نکشد، جان را متعالی می کند.


۱_ از شلوغی بیزار شده ام. از طرح ها، عکس ها و موسیقی های شلوغ تا اتاق و خانه و دیوار شلوغ، از موبایل و کامپیوتر تا فکر و دل شلوغ. چند وقت پیش که داشتم از این همه شلوغی دیوانه می شدم دیوار های اتاق را از عکس ها و نقشه خالی کردم و گذاشتم دیوار ها نفس بکشند. بعد رفتم سراغ هر چیزی که شلوغی اش آزارم می داد از کتابخانه و میز تحریر تا کمد و موبایل و پلی لیست موسیقی. حالا بهترم. دست از اینستاگرام و تلگرام کشیده ام، مخاطب هایی که از آن ها بی نیازم را پاک کرده ام، با دوستانی که جز در مورد چرندیات حرف نمی زدند قطع رابطه کردم و به بخشیدن وسایلی که نیازشان ندارم فکر می کنم؛ تا مقدمه ای باشد برای دل و فکر خلوت.
۲_  هرگاه که از معلم بودن خسته می شوم بچه ها به دادم می رسند. امروز یلدا گل سر بنفشی به من هدیه کرد. دو هفته پیش هنگامه برایم نقاشی کشیده بود. پارمیدا به من کتاب امانت داد. آیسا مرا برای تولدش دعوت کرد. زینب پرسید که چرا موهایم را کوتاه کرده ام و الینا خبر داد که چند روز نبوده ام. امروز دوست داشتم از شدت دوست داشتنشان بغلشان کنم و زار زار گریه کنم. هر روز قلبم از شدت محبت و حیرت فشرده می شود. هر گاه که خسته و ناتوانم مرا در آغوش می کشند و با نگاه، لبخند، بوس، آغوش و جمله ای مرا به اوج می برند. 
۳_ اما هنوز هم دلم می خواهد بروم جایی که کسی مرا نشناسد، اسمم را نداند، هیچ راهی را بلد نباشم و قدم بزنم و به هیچ چیز دقیقاً به هیچ چیز فکر نکنم. با همان شدتی که آن اوایل می خواستمش. حتی بیشتر.
۴_ اسفند همیشه مرا سر زنده می کند. نور های اواخر زمستان دلبری می کنند و سرمای مطبوعش هم دلچسب است. روزهایی از زمستان  که دوستشان دارم.
۵_ از منِ امروزم راضی ام و این راضی بودن از خودم به خاطر این است که با سال گذشته فرق دارم و این  مرا خوشحال می کند. به سال گذشته ام که نگاه می کنم برای خودم غمگین می شوم. سال بعد هم همین است. این یعنی من در فرآیند تغییرم و این ارزشمند است.
۶_ دست از تصمیم های بیهوده برداشته ام. تصمیم هایی که برای من نبودند. دست برداشتن از چیزهایی که متعلق به من نیستند من را آرام کرده است. 
۷_ خسته ام. نمی خواهم فرار کنم. سال سختی را گذراندم. می خواهم دوستش بدارم و کمتر برای خودم سخت گیری کنم.
۸_ دلم می خواهد تمام شهر را قدم بزنم و عکس بگیرم و نفس بکشم. من به چیز جدیدی احتیاج ندارم جز یک لیوان گل سرخی، یک گلدان برای اتاقم، آیینه ای بزرگ تر و البته نسخه ای قدیمی از خودم.
۹_ زمستون میره، پشتش بهاره.

 

 

+با صدای دریا دادور هم بشنوید.

الی نوشته دلش می خواهد وقتی می میرد تبدیل به خاکستری شود که به دریا می رسد و به گونه ای در چرخه ی طبیعت بماند. من با خواندنش یادم افتاد که دلم می خواست و هنوز هم می خواهد مستقیم تبدیل به درخت لیمو ترش شوم. که سبز و خوشبو بمانم و پناهی برای گنجشک ها باشم.


دیروز روز بدی بود. غمگین، شکست خورده و عصبانی به خانه برگشتم. نه می توانستم چیزی بخورم، نه بخوابم و نه هیچ کار دیگر. فکر می کردم نیاز است سرم را از تنم بردارم بگذارم جایی تا دست از فکر کردن مداوم و حرف زدن بی وقفه بکشد. مغزم، جسمم و روحم خسته بود. خواب نرفتم. This is usدیدم و تصمیم گرفتم تا فردا به آن فکر نکنم  و هیچ نتیجه ای نگیرم. امروز هوا ابری بود. غمگین بودم و خسته و کم حوصله. این جور وقتها کیک می پزم. نمی دانم در طی کدام فرآیند از پختن کیک بود که به این نتیجه رسیدم حالم دارد از تظاهر به اینکه خوبم به هم می خورد اما بالاخره رسیدم. دیدم تمام نشده، آنگونه که انتظار داشتم تمام نشده و همچنان ادامه دارد. نه مثل قبل اما ادامه دارد. جایی از وجودم همچنان هست. وقتی کیک را در فر گذاشتم و روی مبل نشستم و سرمست از بوی کیک شدم فهمیدم که تمام هم نمی شود. شاید اصرار بر تمام شدنش بود که مدام حالم را بد می کرد. بدتر. حقیقت این است که هست. بخشی از وجودم. بخشی از فرآیند زندگی. اتفاق افتاده و گذشته اما بخشی از من را شکل داده است. حالا انگار با فرآیند دیگری رو به رو هستم. اینکه خوب نیستم و بدانم که در وجود من می ماند و تمامی در کار نیست. هست. مثل تمام اتفاقات که من را شکل داده است. باران می بارید. کیک پخته بود و چای هل دار دم کشیده بود. من خوب نبودم و قرار بود بپذیرم که هست و ادامه دارد مثل زندگی که ادامه دارد و هیچ وقت متوقف نمی شود.


جایی برای خودم نوشته بودم: بهار که از راه برسد قرار خواهم گرفت. آهنگ های بهاری گوش می دادم، تا بهار دلنشین آمده سوی چمن می خواندم و گوشه گوشه ی کتاب هایی که می خواندم، می نوشتم: من بهارم، تو زمین.
برنامه می ریختم که:
امسال بیست کتاب می خوانم، امسال فیلم های بهتری می بینم، امسال زبان انگلیسی ام را کامل میکنم، امسال بیشتر می نویسم، امسال بهترخواهم بود، خوب تر، امسال تو را کمتر دوست خواهم داشت، امسال کمتر دلتنگت خواهم شد، امسال بهار که بیاید فراموشت می کنم، امسال.امسال قرار بود اسمت را که می شنوم دیگر سرم برنگردد. دیگرکمتر با تو حرف بزنم، در ذهنم، در قلبم.زده بودم جلوی چشمم و آماده بودم برای رسیدن بهار، برای قرارگرفتن.
بهار آمد، حول حالنا خواندم، از خدا سلامتی خواستم و شادی و .و .  و دیگر تو را آرزو نکردم، دیگر دوست داشتنت را نخواستم. قول داده بودم فراموشت کنم و می دانستم که این نتوانستنی ترین کارِ ممکن است.
درختها سبز شدند، گل ها در آفتاب جان فزا دلبری می کردند و آسمان آبی تر از همیشه بود.از ته دل می خندیدم و به روی خودم نمی آوردم که مدام یادت مثل سوزن در قلبم فرومی رود و خوشی ام را مثل بادکنک می ترکاند.
مهمانی ها تمام شد، عکسهای مسافرت را لایک کردم و برای همه قربانت روم و خوش بگذرد و عیدت مبارک فرستادم و ته قلبم آرزو می کردم تو هم خوش باشی‌.
بهارآمده بود که قرار بگیرم اما بی قرارتر از همیشه بودم، می خواستمت تا  از بهار برایت بگویم، از شکوفه ها.
بهار قرار بود قرار ما باشد اما نبود، تو بودی؛ تو علت قرار و بی قراری من بودی.
تو بهار بودی، تابستان بودی، پاییز بودی و زمستان. تو حول حالنای من بودی و تمام سین های سفره ی هفت سینم. 
تو شکوفه های صورتی دلم بودی و آفتاب جان فزا، تو درختم بودی و زمینم.
اشتباه برنامه ریخته بودم؛ باید اینگونه می نوشتم:
امسال اگر تو بیایی قرارخواهم گرفت.
امسال اگر تو بیایی بیشتر دوستت خواهم داشت.
امسال از روزی که بیایی بهار می شود، برای همیشه بهار می ماند.
امسال باید بیایی، تو را می خواهم.
اصلاً امسال باید تو را می خواستم و شادی و سلامتی را.

فروردین۹۷_ باز نشر

جایی برای خودم نوشته بودم: بهار که از راه برسد قرار خواهم گرفت. آهنگ های بهاری گوش می دادم، تا بهار دلنشین آمده سوی چمن می خواندم و گوشه گوشه ی کتاب هایی که می خواندم، می نوشتم: من بهارم، تو زمین.
برنامه می ریختم که:
امسال بیست کتاب می خوانم، امسال فیلم های بهتری می بینم، امسال زبان انگلیسی ام را کامل میکنم، امسال بیشتر می نویسم، امسال بهترخواهم بود، خوب تر، امسال تو را کمتر دوست خواهم داشت، امسال کمتر دلتنگت خواهم شد، امسال بهار که بیاید فراموشت می کنم، امسال.امسال قرار بود اسمت را که می شنوم دیگر سرم برنگردد. دیگرکمتر با تو حرف بزنم، در ذهنم، در قلبم.
زده بودم جلوی چشمم و آماده بودم برای رسیدن بهار، برای قرارگرفتن.
بهار آمد، حول حالنا خواندم، از خدا سلامتی خواستم و شادی و . و . و دیگر تو را آرزو نکردم، دیگر دوست داشتنت را نخواستم. قول داده بودم فراموشت کنم و می دانستم که این نتوانستنی ترین کارِ ممکن است.
درختها سبز شدند، گل ها در آفتاب جان فزا دلبری می کردند و آسمان آبی تر از همیشه بود. از ته دل می خندیدم و به روی خودم نمی آوردم که مدام یادت مثل سوزن در قلبم فرومی رود و خوشی ام را مثل بادکنک می ترکاند. مهمانی ها تمام شد، عکسهای مسافرت را لایک کردم و برای همه قربانت روم و خوش بگذرد و عیدت مبارک فرستادم و ته قلبم آرزو می کردم تو هم خوش باشی‌. بهارآمده بود که قرار بگیرم اما بی قرارتر از همیشه بودم، می خواستمت تا  از بهار برایت بگویم، از شکوفه ها. بهار قرار بود قرار ما باشد اما نبود، تو بودی؛ تو علت قرار و بی قراری من بودی. تو بهار بودی، تابستان بودی، پاییز بودی و زمستان. تو حول حالنای من بودی و تمام سین های سفره ی هفت سینم. 
تو شکوفه های صورتی دلم بودی و آفتاب جان فزا، تو درختم بودی و زمینم.
اشتباه برنامه ریخته بودم؛ باید اینگونه می نوشتم:
امسال اگر تو بیایی قرارخواهم گرفت.
امسال اگر تو بیایی بیشتر دوستت خواهم داشت.
امسال از روزی که بیایی بهار می شود، برای همیشه بهار می ماند.
امسال باید بیایی، تو را می خواهم.
اصلاً امسال باید تو را می خواستم و شادی و سلامتی را.

فروردین۹۷_ باز نشر

از یک زمانی به بعد دیگر حتی خوابیدن هم راه نجاتم نبود. قبل تر ها، وقتی خیلی جوان تر بودم؛ خواب برایم مثل راه نجات بود. می خوابیدم و وقتی بلند می شدم همه چیز آسان تر شده بود. خوابیدن و خوردن و حرف زدن از آن اتفاق می توانست از هر ورطه ای نجاتم دهد. برای من که زندگی سخت بود. هنوز هم هست اما من دیگر آن آدم سخت گیر قبل نیستم. آن آدمی که از هر اتفاقی برای خودش سیاهچاله درست می کرد. هرچه سنم بیشتر می شود حیرت و قدر دانی ام نسبت به زندگی و جزئیاتش بیشتر می شود. اما هنوز هم ترس هایی دارم، بند هایی، زنجیرهایی که می تواند برایم سیاهچاله درست کند. هنوز با تمام قدر دانی ام نسبت به زندگی، زنده بودن و سلامتی راه نجاتی جز شکرگزاری می خواهم برای شب هایی که انگار تمام نمی شوند. مریم گفت بنویس. نوشتم. نشد. گوشی ام را خاموش کردم. رفتم. آمدم. حواسم را به پایان نامه پرت کردم. حرف زدم. خوردم، گوش دادم، اما ذره ای نگذشت. حتی دیگر اینجا نوشتن هم آرامم نمی کند. شاید این بار راهی جز حرف زدن و نوشتن و خوردن و خوابیدن داشته باشد. شاید این بار باید بگذارم که بگذرد. با صبر و س و ننوشتن. باید بگذارم که بگذرد و هر چه که لازم است اتفاق بیفتد. باید که بگذرد.






+ برای همه ی فاصله ها، دلتنگی ها و دوری های جهانم‌.

دریا کجاست گوش می دهم. روز آخر در کافه ای با مریم نشسته بودیم که یکی از آن موسیقی های خوب چارتار را پخش کرد. دلم رفت. به مریم گفتم که چار تار یاد آور روزهای خوب برای من است. مریم گفت که دوستش ندارد اما من با صدای آرمان گرشاسبی آرام تر شده بودم. یک کاسه سالاد و پاستا خوردیم و حرف زدیم و بعد قدم‌ن به سمت خوابگاه رفتیم. دلم تنگ بود. برای اولین بار دلم نمی خواست سفرم تمام شود. دلم تنگ بود و می خواستم جایی تنها برسم و زار زار از حسهای متناقضم گریه کنم. مریم برایم هندوانه خریده بود. هندوانه می خوردیم و حرف می زدیم. من از زوایای زیست عکس می گرفتم و او جمع و جور می کرد. تا راه آهن با من آمد. دلم قصد رها کردنش را نداشت. اما رفت. گفته بودم از پایان ها بدم می آید؟ هنوز هم. هنوز از همه ی پایان ها بدم می آید. از همه ی خدا نگهدار ها. هر بار که به پایان ها فکر می کنم قلبم فشرده می شود‌؛ برای همین تا جایی که می توانم هر اتفاقی را ادامه می دهم. رسیدم خانه. به هم ریخته بودم. هیچ چیز مثل قبل از سفر نبود. دلم فرار می خواست. رفتن. چمدان و لباس هایم وسط اتاق مانده بود. حوصله ی جمع کردن نداشتم. دلم نمی خواست پایان سفرم را بپذیرم. تمام شدن را. نمی خواستم اما مامان امروز چمدان را برد. لباس هایم را جمع کردم. کتاب هایم را مرتب کردم و میزم را تمیز. یادگاری هایم را نگه داشتم و عکس ها را گلچین کردم. چادرنمازی که همراهم بود روی بند تکان می خورد. همان که از شدت ضعف و شرم پناهم داده بود. در آغوش مریم. عصر رفته بودم که نان بگیرم. بوی پیچ امین الدوله هوا را برداشته بود. رنگارنگ خریدم و آی امون از تو خواندم. شب ها خودم را خسته می کنم که به چیزی فکر نکنم اما امشب به پایان فکر می کنم. به لحظه ی شکوهمند پایان. به اینکه شاید بد نباشد من این بار پایان دهنده باشم. من آن باشم که می رود، آن که نقطه می گذارد و از خط بعد شروع می کند. اگر بشود. اگر دلم بگذارد.

+ من را بابت جواب ندادن به نظرهایتان ببخشید. روزهای بهتری در راه است. همان روزهایی که می توانم برگردم و با دل خوش و حوصله نظراتتان را جواب دهم.


یک جایی دور از خودم ایستاده ام. این سخت ترین دوری و فاصله ای است که تا به حال تجربه اش کرده ام. انگار یک آدم دیگر جای من زندگی می کند، نفس می کشد، راه می رود، می خندد، می نویسد و نگاه می کند. با همین مقیاس، دوری از آدم هایی را تجربه می کنم که دوستشان دارم. این هم برایم آزار دهنده است. دیگر نوشتن حالم را بهبود نمی بخشد. حرف زدن رهایم نمی سازد. از حرف زدن می ترسم. از حرف نزدن هم می ترسم. افتاده ام در چاه تاریکی و مداوم فرو می روم. گاهی دلم می خواهد گریه کنم. گاهی می خواهم تا جایی که می توانم قدم بزنم و خودم را خسته کنم. اتاقم به هم ریخته است. ذهنم آشفته است. هیچ نظمی نیست. هیچ تعادلی وجود ندارد. هیچ چیز نفسم را آزاد نمی کند. از رفتن می ترسم. از ماندن و ادامه دادن واهمه دارم. دیگر محل امنی وجود ندارد. نه اتاقم، نه خانه، نه پنجره، نه هیچ حرفی، نه هیچ آغوشی توان آرام کردنم را ندارد. اینجا هم از خودم دورم. می خواهم به خودم نزدیک شوم. می خواهم برایتان از رویش گلهای بابونه بگویم. از آسمان، از توتها، از دوست داشتن، از آغازها. می خواهم برایتان بگویم اما نه با دستانی که دستان من نیست. به خودم که برگشتم به خانه هم برمی گردم. رمضان است. ماه نورهای نزدیک. باشد که نوری به دلم بتابد و من را به من، به خانه برگرداند. 


 

 

 


+ برای همه ی فاصله ها، دلتنگی ها و دوری های جهانم‌.

 

 


امروز عصر یک لیست درست کردم از کارهایی که توانایی محافظت کردن از من را دارند تا وقتی که خیلی خسته ام، خیلی غمگینم، خیلی سرم از هجوم افکار مختلف درد می کند یا وقتهایی که دلم می خواهد به جایی بروم و ناشناس زندگی کنم، انجام دهم و حالم بهتر شود. بعد یک پلی لیست درست کردم در Sound Cloud به نام قند و شکر تا  هر چه موسیقی عربی دوست داشتنی می شنوم در آن ذخیره کنم برای اوقاتی که دلم حلاوت می خواهد و حزن و غریبگی. آرام تر که شدم بلند شدم و اتاقم را مرتب کردم. آب پتوسم را عوض کردم. به دختر خاله ام پیام دادم. با مریم حرف زدم. آشپزخانه را تمیز کردم. به کاوه، فریدون و شگفت انگیزی شاهنامه فکر کردم. سالاد شیرازی درست کردم. بعد از افطار بیرون رفتم تا برای سحر ماست بخرم، هوا به قدری خوب بود که دلم می خواست برای دوستی بنویسم " به قدری هوا خوب است که جان می دهد برای حرف زدن" اما ندادم. به خانه برگشتم. به محمد املا گفتم؛ خشنودی را اشتباه نوشته بود. فاطمه و محمد رعد و برق را تماشا کردند، من به اتاقم برگشتم؛ به صدای باران گوش دادم، بوی نم را نفس کشیدم و از قطرات باران که دیده نمی شدند عکس گرفتم. به فاطمه و محمد پیوستم و زیبایی رعد و برق را تماشا کردم. در حال نوشتن بودم که مامان صدایم کرد تا آب باران بخورم. کمی حرف زدیم و بعد شب به خیر گویان همه به قصد خواب پراکنده شدیم. هنوز باران می بارد. موسیقی عربی که نمی دانم چه می گوید را پخش کرده ام، قلبم گرم است و دلم تنگ. اگر کسی بپرسد خوبی؟ بی درنگ می گویم خوبم. آدم می تواند خسته باشد، دلتنگ باشد، ناامید باشد، آشفته و پریشان و غمگین باشد و خوب هم باشد. آدم می تواند هم زمان که دلش می خواهد چهار بهار بخوابد در جواب سوال خوبی بگوید خوبم و بعد با لبخندی از گرم بودن قلبش پتو را روی سرش بکشد و بخوابد در حالی که زیر لب زمزمه می کند: ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی.

*محمد صالح علاء


می خواستم اینجا را ترک کنم. قصه هایم برای تو را بگذارم و بروم جایی دیگر با اسمی جدید بنویسم اما نتوانستم. این وبلاگ را دوست دارم؛ نوشتن را دوست دارم و بیشتر از این دو ماندن را. خوشحالم که از هیجان تصمیم نگرفتم و اینجا را نبستم. هنوز هم خسته ام. دست کشیدن خستگی دارد؛ اما خشمگین نیستم. فقط غمیگنم و امیدوارم حالم بهتر شود. کمتر گوش داده ام؛ کمتر حرف زده ام و بیشتر نوشته ام و دیده ام. می خواهم که این روزها در وجودم حل شوند و عارفه ی بهتری از من بسازند. منتظر روزهایی ام که برسند و بتوانم واقعی تر بخندم و یک وقت هایی فکر نکنم که چه نفس کشیدن سخت است. فکر می کردم ممکن است تا چند ماه نتوانم بنویسم و کلمه هایم را گم کنم؛ اما گم نکردم و حالا می دانم که نوشتن پناه است؛ درمان است؛ شفا است. از گذشتن خوشم می آید. شاید این جهان را بیشتر از همه به خاطر گذشتنش دوست دارم. اینکه می گذرد و می رود و تو هم می گذری و می روی. خاطرات را، کلمات را، خوبی ها را، محبت و آن لحظه های درخشان را می گذاری در جیبت و می روی یک جایی که شاید اسمت را هم ندانند و هر وقت خسته و دلتنگ و غریب شدی، آن لحظه های درخشان را نگاه می کنی تا قلبت از بالا مثل ستاره بدرخشد‌‌. بعد دوباره همه چیز را می گذاری و می روی جز همان لحظه های درخشان و با سعادت را. همان لحظه هایی که غریب نبودی، که خسته نبودی، نمی خواستی بروی و زیر لب ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد نمی خواندی. به هر حال زندگی است دیگر و ادامه دارد.


دلم می خواد پنج سال بخوابم. دلم می خواد همه چی رو بذارم پست سرم و برم یه جایی که هیچ کس من رو نمی شناسه، اسمم رو نمی دونه و منتظرم نیست. دلم می خواد سوار قطار شم و برم تبریز. می خواد وقتی موسیقی می شنوم؛ گوشهام درد نگیره. دلم می خواد یکی برام شعر بگه، برام نامه بنویسه. یکی باشکوه دوستم داشته باشه؛ جوری که بپذیرم همین جوری هم خوبم و از جهان نترسم. دلم می خواد برم بالای کوه داد بزنم، اونقدر داد بزنم که صدام دیگه بالا نیاد. دلم می خواد با اینکه گوشهام درد می گیره یکی برام موسیقی عربی بفرسته. دلم می خواد برم بیروت. دلم یک عالمه درخت پرتقال می خواد. دلم می خواد یکی بهم زنگ بزنه و هی حرف بزنه و من گوش کنم. دلم می خواد یکی پایان نامه ام رو بنویسه. دلم می خواد یک مدت طولانی برم تو غار. دلم می خواد کیک درست کنم. دلم می خواد یکی من رو بکشونه کنار و بهم بگه: بگو و من گریه کنم. دلم می خواد برای یکی سعدی بخونم. دلم شیر کاکایو می خواد. دلم می خواد دیگه دور از آدم هایی که دوست دارم نباشم. دلم می خواد دلم تنگ نشه و این همه مچاله م نکنه. دلم می خواد برای یکی غر بزنم. دلم می خواد درست بخوابم. دلم رویا می خواد. چایی، نسکافه، تی تاب، تاب، سرسره می خواد. دلم می خواد یکی بیاد بهم بگه درست میشه. دلم می خواد فکر نکنم. دلم می خواد یکی یه چیز خوب بهم بگه. دلم می خواد این رو منتشر نکنم تا شما بدونین چی دلم می خواد. دلم می خواد یکی دستش رو بذاره رو دلم. دلم جیب می خواد، یه خرس گنده، گل نرگس، تارت و شیرینی فرانسه. دلم قطار می خواد. دلم می خواد کل شهر رو قدم بزنم. بارون می خواد. نجف می خواد. دلم می خواد دست از نوشتن بردارم. دلم می خواد خودم رو ببخشم. دلم گل میخک می خواد. دلم می خواد موهای کسی رو ببافم. دلم کیک تولد می خواد. فوتبال خوب می خواد. چمن تازه می خواد‌‌. هوای خنک می خواد. دلم ایتالیا می خواد. آواز می خواد. دشت، گل بابونه، سیب، کتاب، شب تهران می خواد. دلم.


یک عالمه دویده بود و جایی نرسیده بود. بالاخره بعد از این همه دویدن جایی ایستاده بود، بدون اشک ریختن یک عالمه حرف زده بود و بعد توانسته بود که نفس عمیقی بکشد. حالا دیگر فقط خسته بود. پتو را کشید روی سرش و خوابید. دلش می خواست وقتی چشمش را باز می کند دیگر خسته نباشد. دلش خیلی چیزها ی دیگر هم می خواست اما اول از همه باید می خوابید. چهار پاییز می خوابید.


کف ایوان نشسته ام. نسیم خنکی می وزد، برگ های درخت خرمالو تکان می خورند. موسیقی عربی دلخواهم را می شنوم و منتظرم که ماه از راه برسد. در حال انتظار ستاره ها را می شمارم؛ یکی، دوتا، سه تا، چهار تا، ده تا. خسته از شمردن  با خواننده زمزمه می کنم: زیدینی عشقاً زیدینی، یا احلی نوباتِ جنونی‌، زیدینی. این جور وقتها دلم می خواهد زبان عربی را بفهمم. به ماه کامل نگاه می کنم و دوباره زمزمه می کنم: یا احلی نوبات جنونی.


در هوای تو هر چه بنویسم شعر می شود. مثلاً همین که تابستان است و صدای خنده ی بچه ها از پنجره به گوش می رسد. اتاق از بوی دمنوش پر شده. من  با پایان نامه ای که شب ها از فکرش خوابم نمی برد و بی حد از آن می ترسم، تحویل کاری که قرار را از من گرفته، دلِ تنگ، دستی که از لا به لای انگشتانش باد وزیده و موسیقی عربی که می شنوم، هوای دریا را کرده ام. آسمان مهتابی است و چند روز دیگر عید غدیر، عیدی که خیلی دوستش دارم، از راه می رسد. چراغ را خاموش کردم و آمدم برایت بنویسم که همه چیز شعر شد. مثلاً همین که چراغ را خاموش کردم تا برایت بنویسم.


به مریم گفتم نمی خواهم از بخش تاریک وجودم فعلا حرفی بزنم؛ همان بخشی که این روزها بر ناکامی متمرکز است. وقتی نمی نویسم این بخش تاریک بزرگ تر می شود. نمی توانم خوب و درست از چیزی که گذشته بنویسم و شاید همین است که دارد همه چیز را سخت می کند. به او گفتم این که نمی توانم بنویسم آزارم می دهد. واقعا آزارم می دهد و انگار که در برابر جهان من را نا توان تر کرده است. چند ماهی است مداوم فکر می کنم چه ناتوان و ضعیفم در برابر جهان. این که در نهایت تمام ماجراها خودم را هم از دست داده ام غمگینم می کند. فکر می کنم من چه چیزی را دوست داشتم؟ چه چیزی را دوست نداشتم؟ از چه چیزی خوشحال می شدم، از چه چیزی غمگین؟ و بعد می بینم جواب دقیقی برای این سوالات ندارم. قبل از همه ی این اتفاقات هم درست نمی دانستم اما یک چیز های مشخصی را می دانستم. می دانستم که حرف زدن را دوست دارم، خرمالو و مهمانی را دوست ندارم و انزوا را بر جمعیت ترجیح می دهم. اما این روزها حتی نمی دانم چه چیزی را بر چه چیزی ترجیح می دهم. من هیچ وقت از این آدم های راضی و در صلح با خودم نبودم. همیشه خودم بر خودم سخت گرفتم؛ اما در کنار همه ی این ها همیشه چیز هایی بوده که عمیقا خوشحالم می کرد و روزها مشعوفم می ساخت؛ ولی دیگر چیزی روزها خوشحالم نمی کند و بعد از مدتی یک روزنه ی خیلی کوچک می شود از خوشحالی. یک روز یک جایی نوشته بودم هر چه آدم های بیشتری می شناسم تنها تر می شوم؛ حالا باید اضافه کنم هر چه آدم های بیشتری را بعد از شناختن از دست می دهم پراکنده تر می شوم.


روسری آبی ام را پوشیده ام و رو به دوربین خندیده ام. عکس غمگینم می کند. می دانم که چه غیر واقعی است. آن روزها جایی از قلبم درد می کرد؛ می ترسیدم؛ پریشان بودم و قرار نمی گرفتم. برای خودم غیر واقعی شده بودم. نمی توانستم درست نفس بکشم یا راه بروم. نمی توانستم به کسی بگویم؛ کسی را بغل کنم یا برای کسی گریه کنم. از دست داده بودم و خودم را هم از دست داده بودم. روزهای سختی بود. همین که نمی توانستم برای کسی بگویم چه از سرم گذشته و چه همه دردناک بوده سخت ترش می کرد. بعد روزهای سیاه تری رسیدند. خشم و ترس بیشتر از همیشه با من بودند. ترس سایه انداخته بود و رها نمی کرد. یک جایی در قلبم درد می کرد. یک جایی که نمی گذاشت درست نفس بکشم. تاریکی و ناامیدی این روزها پررنگ تر از همیشه هستند. وقتی لبخند می زنم؛ می گویم خوبم؛ وقتی از چیزی لذت می برم یا نفس عمیق می کشم؛ وقتی  از بهار و روزهای بعد حرف می زنم، وقتی خدا را شکر می کنم یا به مریم می گویم امیدوارم که باران بزند از خودم بدم می آید. از اینکه این ها همه غیر واقعی هستند خجالت می کشم و به سرعت ساکت می شوم. غم و ترس و خشم و بغض، زیبایی و لذت برایم باقی نگذاشته اند. می ترسم که چیزی تمام نشود و این چرخه ادامه پیدا کند. می ترسم نتوانم به خودم در آینه نگاه کنم یا بخندم بدون اینکه دستم را روی قلبم بگذارم و آرامش کنم. می ترسم دیگر هیچ وقت از چیزی خوشحال نشوم. می ترسم دیگر نتوانم کسی را دوست داشته باشم و برایش بنویسم. می ترسم دیگر نتوانم نفس عمیق بکشم و بلند بگویم خدا را شکر. می ترسم هیچ گاه نتوانم روی شانه ای گریه کنم. از اینکه برق چشمانم برنگردد می ترسم.


اقتضای اینکه می دانم نوشتنم حتی به درد خودم هم نمی خورد این است که چیزی ننویسم اما نمی دانم چرا می نویسم. واقعا هیچ دلیلی ندارم. در ذهنم مداوم در حال نوشتنم؛ از نوشتن پیام تبریک تولد تا فرارسیدن سال نو. جمله ها را مشخص کرده ام و ایموجی ها را در ذهنم گذاشته ام و بعد دکمه ی ارسال را زده ام. ذهنم جلوتر از زمان حرکت می کند. به بهار فکر می کنم؛ به شهریور که دفاع می کنم؛ به امتحان وکالت، به آزمون دکترا، به مراسم مریم، به بیست و شش سالگی، به لباسی که در عروسی ام قرار است بپوشم؛ به وقتی که از کرمان می روم؛ به وقتی که از ایران می روم؛ به اینکه چگونه می روم؛ در فرودگاه چه چیزی را گوش می دهم؛ که غمگینم یا خوشحالم که رفته ام؟ به اینکه اصلا چرا رفته ام؟ تنها رفته ام یا با کسی که دوستش دارم؛ بچه هم دارم یا هیچ وقت بچه دار نمی شوم؟ مداوم به بعد فکر می کنم. به بعد از این روزها فکر می کنم تا خودم را تسلی دهم. تا ذهنم را، قلبم را گول بزنم که این ها همه موقتی است و روزهای تیره و تار می گذرند. با مریم زیاد حرف می زنم. لا به لای صحبت گاهی از امید حرف می زنیم؛ از روهای بعد. از اینکه قرار است در کدام شهر زندگی کنیم؛ چگونه عروسی بگیریم و چند بچه داشته باشیم. من این جوری خودم را تسلی می دهم. از بعد حرف زدن کمکم کرده زنده بمانم. به بهار فکر کردن کمکم کرده فکر کنم می توانم واقعا از چیزی خوشحال باشم. به چند سال آینده فکر کردن کمکم کرده فکر کنم می توانم عاشق کسی بشوم. در همه ی این ها به ایران فکر نمی کنم. نمی دانم قرار است چه بشود اما امید کوچکی دارم که درست می شود. نمی دانم این امید را تا کی می توانم ادامه بدهم اما امید دارم و این امید اگر من را نکشد می تواند بزرگ تر شود. فعلا که بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر را زمزمه می کنم؛ به بعد فکر می کنم؛ با مریم حرف می زنم؛ در پینترست عکس های خانه ها و لباس هایی که دوست دارم را سیو می کنم؛ موسیقی ترکی استانبولی گوش می دهم؛ کانال وبلاگ خوانی را زیر و رو می کنم؛ نیمه شب ها به ماه نگاه می کنم و امید دارم؛ هر چند کوچک. هر چند دور.


سه شنبه مدرسه بودم. کلاس ششمی ها آش رشته پخته بودند و بعد از پایان کارشان آزاد و رها زیر آفتاب نشسته بودند و آش می خوردند. من هم کنارشان نشستم. به صداها و خنده های بلندشان گوش می دادم و آش برایشان می ریختم. حالشان خوب بود. با هم بحث کرده بودند؛ گریه کرده بودند اما در نهایت کنار هم نشسته بودند و می خندیدند. من از خوشی آن ها فاصله داشتم؛ اما پیوستگی غیر واقعی به بچه ها را دوست داشتم. بعد کمک شان کردم. دیگ آش را شستیم و آش ها را تقسیم کردیم. همان لحظه، همان جا که کنارشان نشسته بودم لحظه ی باشکوهی بود. با شکوه و معمولی. خبری از هیچ چیز نبود. خبری از رسانه نبود. خنده ی پونه و آرش مداوم جلوی چشمم نبود. به کابوس ها و اضطراب هایم پس از حادثه فکر نمی کردم. به گذشته فکر نمی کردم. همه چیز حاضر بود. یله زیر آفتاب صداهای بچه ها را می شنیدم و فکر می کردم کاش می توانستیم همه با هم با صدای بلند بخوانیم: صلح و آزادی جاودانه در همه جهان خوش باد. ناگهان به طرز عجیبی از فکر هم خوانی زیبا شدم. پس از آن لحظات دیگر چیزی معمولی و عادی نبود. زندگی با رسانه ها باز گشته بودند؛ ولی هر گاه می خواهم دوباره همه چیز عادی شود در ذهنم با جمعیت آواز می خوانم و بعد از مدت ها همه خوبیم. حالا که همه با هم سوگواری کرده ایم؛ خوبیم.


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

Sales and Marketing Training آژانس مسافرتی نقطه پرواز برکه ی نیلو تامین کننده و توزیع کنندهDVDفابریک و لوازم جانبی Rebecca زود انزالي zood enzali کلینیک ها-چاره های سلامتی و زیبایی و درمان فلاشینگ نمای ساختمان سپتیک تانک